تنهايي
من چه قدر خاموشم
وچه قدر بی کس و کار
زندگی هم سرد است
خالی از حسِ خداست (خالی از شعر و صداست)
آبي دريا را
من نمی بینم آه ..........
گرمی خورشید را
من نمي فهمم آه ..........
زندگي تنهاییست
دور از سبزيِ شعر
و پراز بي تابيست
همه در حسرتِ عشق
زندگي آفتابیست ..........
که غروبش زیباست
يا همان شب هایِ تهی از شعرو صداست
من ولی غمگینم
مثل پایان بهار
و پر از فریادم
مانده در پشت حصار
من همیشه تنهام
مثل تنهاییِ دشت
يا کویری خشکم
تهی از رويشِ خاك
خالي از رشد گیاه
دل من تنهاییست
که سراید غم ها
قصه يِ غربت ها
ماجرایِ اشک ها
تو كه با من بودی
آسمان آبی بود
گرميِ خورشید را
مي شد از دست تو چید
ولي افسوس امروز
خانه ام بی رنگ است
و هوایِ پاکم
همه پر نیرنگ است
و صدایِ سازم
همه بی آهنگ است
دست تقدير چرا ؟ا
زخم زد بر دلِ من
گرميِ خورشید را
او ربود از تنِ من
دل من تاریک شد
مثل شب هایِ سیاه
خانه ام غمگين شد
پُر زحسرت پُرِ آه
پس خدایا ! ای کاش
در نهايت باشد
در تهِ این جاده
دره ای پر غوغا
كه شوم ناپیدا
من در آن با غم ها ......
سلام به شما دوست عزیز.